نه اینکه از خواب زمستانی بیدار شده باشم اما...
http://parandeyebiashiyan.blogfa.com/
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٠ ق.ظ توسط مريم علي اكبري
سهشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦
قصه ی بی سرزمینی
کماکان در خواب زمستانی.....
خیلی دوست داشتم آخرین پستم شعری باشد که نام وبلاگم را از آن گرفته ام
شعری که هر بار خواندنش مرا به ۱۸ سالگی ام می برد
پس بخوانید قصه ی بی سرزمینی ام را...
قصه ی بی سرزمینی
از پشت پنجره
مهتاب نور نقره ای اش را
بر دشت بی بهار دلم می ریخت
من خسته از شتاب همه لحظه های عمر
سر را درون بالش اندوه برده و فریاد می زدم
تا نشنود صدای مرا گوشی
تا چشم های پرگنه مردم
رسوا نبیندم
فریاد من نیامده از سینه ام شکست
بغضی شد و درون گلو رخنه کرد باز
من
با این تن اسیر
در انتهای شب
مبهوت مانده بودم
شوقی نمانده بود برای شکفتنم
شوق شکفتنم
در نطفه مرده بود
بر زورقی سوار
تنها مسافر دریای پر تلاطم غم بودم
دریای بی نهایتی که در آن امواج
با سرعتی چو باد مرا پیش رانده بود
من مثل یک غریق
حتی توان فریاد را
دیوانه وار به آب سپردم
زورق به زیر آب فرو رفت
انگار خواب بودم و بیداری
مفهوم ساده ی گنگی بود.
آنسوی آب ها
دنیای دیگری جریان داشت
آنچنان وسیع
که این کره ی مفلوک در برابرش
همچون غبار بود
دنیای زیر آب
انگار همزاد گمشده ای بود
که این زمان
اینجا می یافتمش
از پیش چشم من
ماهیان عبور می کردند
و ذرات نور را
به جان تیره ی من می بخشیدند
دستان خسته ام
با شعر روحبخش سراسر امید آب
جان تازه یافت
دستان من در آب
معصیت تمام گنه های کرده را
از یاد برده بود
دستان من کنون
پر بود از تهی
این خالی عجیب مرا مست کرده بود
مستی که خنده اش
خواب زلال و شیشه ای آب را شکست
آنسوی آب ها
مردم درون خانه ای از جنس آینه
می زیستند با هم و لبریز از نشاط
آیینه ای نبود ولی چشم هایشان
هرگز به هم دروغ نمی گفتند
در زیر آب ها
شهری شبیه خواب های شیشه ای ام می زیست
من در دل سکوت
غم های کهنه را از یاد برده بودم
ناگاه
دستی به روی شانه و چشمی به روی من
دل از کفم ربود
او بود
آری پری قصه های کودکانه ام
اینجا نشسته بود و نگاهش
دل را به روزهای کودکی ام می برد
چشمان او ولی
هرگز شیبه چشم های آن پری قصه های من
از خنده پر نبود
گفتم : که این تویی زیبا عروس آب های هفت سرزمین؟
دیدم که دیده اش لبریز اشک شد
آهی کشید و گفت:
من آن عروس کوچک آبم که حجله اش
مرگ هزار ماهی تنها و بیکس است
آن شب تمام شهر
غرق سرور بود
و ماهیان
تور سفید روی سرم را به رسم آب
تا آسمان آبی آنسوی آب ها
پیش می بردند
دیری گذشت و چشم های من
آنسوی آسمان
در چشم های روشن خورشید خیره ماند
مبهوت او شدم
نوری که هیچ تمام نمی شد
گرمای او مرا مجذوب کرده بود
می خواستم پرنده شوم
رو به سوی او
پر و بال گسترم
افسوس آرزوی دل عاشق
جاری شد و به روی لبانم ریخت
آن ماهیان همه
رو به سوی آفتاب و نور
از آب آب روشن و آبی
برون زدند
می خواستم که بوسه ی گرمی ز آفتاب
بر روی ماهشان بنشانم
ولی دریغ
این نور نا تمام
فانوس قلب کوچکشان را
خاموش کرده بود.
اینک منم
عروس سیه پوش آب ها
پری قصه های کودکانه ات
هر روز بی قرار نفس های خوب مرگ
شعری برای آمدنش ساز می کنم
شعری که رهسپار دل آب می شود
اما دریغ و درد
این آرزوی من مانند یک حباب از یاد می رود
و این انتظار تلخ
هر روز مثل آب تکرار می شود
وقتی که رهسپار دیار دگر شدی
با خدا بگو:
اینجا دگر برای دل من قفس شده
با او بگو مرا
از این قفس برهاند
موجی مهیب فاصله انداخت بین ما
امواج با شتاب
به ساحل کشاندنم
او رفته بود و من
با ماسه های نرم چون گوش ماهیان کوچک و خاموش
آواز بیکسی ام را خواندم
غمگین تر از همیشه و هر روزه.
آنسوی ماسه ها
کمی دورتر ز من
آن نازنین پری پر اندوه خفته بود
خوابی که ضجه های من آن را نمی ربود
خوابی که جاودانه و مغرور می گذشت
از دیدگان من
اینک به چشم من
دریا فریب آبی گنگی بود
تنها همین و قصه ی بی سرزمینی ام
چون آبهای راکد دنیا ادامه داشت.
۸۲/۵/۲۵
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۳٦ ب.ظ توسط مريم علي اكبري
سهشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦
دل زار
تا ...این آخرین پستم خواهد بود..می خواهم به خواب زمستانی بروم
دل زار
دل گرفته در این روزگار بی یار است
نصیبش از همه عالم دو چشم غمبار است
همیشه منتظر است و کسی نمی آید
ولی هنوز نگاهش به راه بیدار است
در این جهان که بدون جواب خوبی نیست
جواب خوبی دل بیکسی و آزار است
رفیق روز و شبش خنجر است و تنهایی
دل تکیده و زخمی همیشه بیمار است
در این حوالی غربت در این زمانه ی غم
تمام ثانیه ها غرق بوی تکرار است
همیشه شعر شده نام حرف های دلم
نصیب شاعر این شعرها دل زار است
۸۶/۴/۱۵

¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥۱ ق.ظ توسط مريم علي اكبري
سهشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٦
روز اول
روز اولروز اول یک سلام ساده بود
ابتدای عشق بی فرجام من
با سلامی عشق بی پروا نشست
چون کبوتر بر فراز بام من
***
چنگ زد احساس گنگی بر دلم
گفتم این احساس آسان می رود
روزها رفت و نرفت از سینه ام
لیک دیدم از دلم جان می رود
***
از نگاهت زندگی جان می گرفت
در دل بیمار و چشم تار من
آه اما جز عطش چیزی نبود
سهم چشم خسته و غمبار من
***
هر زمان می آمدی مرغ نگاه
جای چشمت بر زمین جا می گرفت
می گذشتی از کنارم با سکوت
در دلم هنگامه ای پا می گرفت
***
شوق دیدارت چه آسان می کشاند
به نبردی این من دلتنگ را
با وجود باخت هایم باز هم
می پرستیدم تو و این جنگ را
***
آه روزی آمد و چشمان من
تا همیشه در غم تو زار زد
دیدنت با یار دیگر ای دریغ
آرزوهای مرا بر دار زد
***
نور امیدی اگر در سینه بود
بعد از آن دیدار جان فرسا گریخت
دیده ام در سوگ احساسی که مرد
در دل و در شعرهای من گریست
***
گفتم از تو می کنم دل بعد از این
ذره ای یار دل من نیستی
آنچنان از یاد خواهی رفت تو
تا که حتی دل نداند کیستی
***
سخت بود از یاد بردن سخت بود
جای آن هر روز عاشق تر شدم
مثل زندانبان و من زندانی ات
در فقس مرغی شکسته پر شدم
***
نه توان پر زدن از این قفس
نه خیال رفتن از آن داشتم
با امید واهی خود روز و شب
من تو را از عمق جانم خواستم
***
آه فردا چون بیاید می شود
زنده از نو اولین دیدارمان
راستی فردا دو سالی می شود
عشق کرده در وجودم آشیان
***
گرچه می دانم نبوده هیچگاه
در دل بیگانه ات از من نشان
با تمام بی وفایی ها هنوز
دوستت می دارم از اعماق جان
***
می روم دور از تو با رویای تو
در سکوت سینه ام خلوت کنم
باید آخر من به بودن با همین
خواب رویایی تو عادت کنم
۲۲/۷/۸۵
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤۳ ب.ظ توسط مريم علي اكبري
سهشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٦
دو شعر در نخستین روزهای سال تقدیم به شما که می خوانیدم همیشه و بزرگوارانه.
(۱)
نوروز هم تمام شد و روز ، نو نشد
از روشنی نصیب به جز کورسو نشد
امروز هم گذشت و نیامد نشانه ای
حتی به خواب با تو دلم رو برو نشد
۱۳/۱/۸۶
۱:۳۸ بامداد
(۲)
محکوم به ماندن
در زیر سقفی واژگون
که زندگی می بخشد
سقفی ایمن از هجوم باد و باران
که آوار شده است
بر زنی از تبار من
آواری ریخته بر اعماق حقیر جانی معصوم
و لبانی بی لبخند
تا حسرت
با چشمانی پر غرور
در آستانه فریاد پیروزی سر دهد.
لب های بی تبسم
چشمان بی فروغ زنی شبیه من
و فریاد بی ثمر چراغی خاموش.
اینک گوش بسپار
به آوار ریخته بر جان زنی مغموم
ببین که دستانش
چگونه از زیز آوار بیرون مانده
و سفیدی چشمانش
چگونه در سیاهی جاویدان شب می درخشد
چشمانی
که تمام درخشندگی اش را
به شب می سپارد
تا چراغی باشد
برای تو.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤۱ ب.ظ توسط مريم علي اكبري
شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٥
او همین است عکس شعری که روی فرش زمین جا مانده
چند روز پیش مجموعه ی شعر چند دروغ قشنگ اثر آقای بهروز اسماعیل زاده بدستم رسید .
راستش هرگز نتوانسته ام از کنار شعرهایی که ذهنم را مشغول میکند بی تفاوت بگذزم .
یاداشت کوتاهی برای این کتاب نوشته ام که اینجا می آورم :

به جرات می توانم بگویم مدت ها بود شعر نخوانده بودم. و با چند دروغ قشنگ به اندازه ی تمام شعرهایی که نخوانده بودم از شعر لبریز شدم
و چه می توان نامید این همه احساس را و قلم کم می آورد در برابر این همه صداقت.در زمانه ای که شاعر زیاد داریم و شعر کم
.می توان با تمام وجود به این چند دروغ قشنگ چنگ زد و در آنها حقیقت شعر را یافت.شعرهای سپیدی که در عین بی وزنی عظمتی دارند به وسعت زندگی
در این مجموعه از پیچیدگی هایی که امروز گریبان شعر را گرفته و دارد آن را به زوال می کشاند خبری نیست که به قول شاعر این شعرها
(( شعر باید ساده باشد)) و این سادگی زیباست.من همیشه گفته ام ساده شعر گفتن ساده نیست.چرا که سادگی شعر عمق دارد.حتی آثار شاعران مطرح امروز را
که بخوانیم کمتر می شود نخستین مجموعه ی شعر یک شاعر تا این حد یک دست و اغراق نکرده ام اگر بگویم بی نقص باشد.شعر هایی بی نام که خواننده احساس می کند بهم ارتباط دارند
و به نظر من مرامنامه ی شاعر اند.مرامنامه ای که این گونه آغاز می شود:
آقا
خانم
من زندگی نمی کنم که بمیرم
من تکه تکه می میرم تا ذره ذره زندگی کنم
آری انسان.در تکاپوی هرروزه و همیشه ی زندگی هزاران بار می میرد و می شکند .مگر می توان به این شکستن ها جز زندگی نام دیگری داد؟
هر چه جلوتر می رویم و در شعر های دیگر این مجموعه بیشتر با دنیای شاعر آشنا می شویم و قدم می زنیم با بهروز اسماعیل زاده در کوچه پس کوچه های شعرش
اویی که آب را خوب می فهمد خاک را خوب می فهمد و در خواب هم عاشق می شود و شعر می گوید .شعر اسماعیل زاده هویت دارد و شیبه هیچ شعری نیست.
بلکه یکسره شبیه خودش است.شیبه عکس شعری که روی فرش زمین جا مانده. و من غبطه می خورم به شاعری که که تمام لحظات زندگی اش بوی شعر می دهد
و هیچ گاه نخواسته دیده شود.در زمانه ای که اینترنت وسیله ای شده برای یک عده آدمی که دوست دارند شعر را نردبان کنند و بالا بروند
هیاهو راه بیندازند و موجودیت حقیرشان را مخابره کنند با آن به کاربران این دهکده ی جهانی ملالی نیست.بگذار این جماعت چند صباحی طوفان شوند.طوفانی که دیری نمی پاید و از آن جز غباری نخواهد ماند
امیدوارم چند دروغ قشنگ دریچه ای باشد برای معرفی شاعری که یقین دارم ماندگار خواهد شد و چه آرزویی بهتر از آنچه خود در آخرین شعر این مجموعه می گوید:
می خواهم خودم را تثبیت کنم
مثل برگ های به ابدیت پیوسته
در حضور سایه های کال
و ترسیم کنم
نقش فردا را
روی یک جفت چشم خاکستری.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥۳ ب.ظ توسط مريم علي اكبري
چهارشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٥
بسوزان آتش امشب شعرهایم را
بسوزان حاصل عمر مرا در شعله های خویش
اگر پرسید راز خشم و قهرت را
بده پاسخ به او با خنده های خویش
***
چنان آتش بزن تا ناله برخیزد
از آن شعری که گفتم از نگاه او
دلم می خواهد امشب پر شود گوشم
همه از ناله و فریاد وآه او
***
دلم می خواهد امشب شعله افروزی
به جان او که اینسان داد بر بادم
نباید دیگر از عشق سیاه او
بماند ذره ای در خاطر و یادم
***
بسوزان آتش این جان مرا در خویش
بسوزان شعر های بی پناهم را
نمی ترسم اگر با کشتن شعرم
بیفزایی به دل بار گناهم را
***
بسوزان شعله کش کز شعله های تو
وجودم لذتی جانانه می گیرد
همه فریاد شو تا مردمان دانند
که او امشب درون شعر می میرد
***
مبادا اشک صد رنگ و فریب او
بکاهد ذره ای بار عذابش را
بیافشان آتشی جانانه تا گیرد
از آن بازیگر ملعون نقابش را
***
بسوزان چشم بد ذات و پلیدش را
بسوزان تا نبیند اشک هایم را
چنان زجرش بده تا نشنود چیزی
به جز آواز سرمست صدایم را
***
بگو با او که من بیزارم از ذاتش
بگو تا پس دهد آن دل که بخشیدم
بسوزان این همه شعری که در آنها
من او را عاشقی یکرنگ می دیدم
***
مراقب باش آن دل را نسوزانی
که از من مانده در دست پلید او
صدای ناله اش هر دم به گوش آید
که می پرسد ز من، دیوانه، یارت کو؟
***
همان یاری که بخشیدی به او یک شب
مرا با هرچه خوبی در جهانت بود
تو باید جای من سوزی در این آتش
ندارد اشک خونینت به حالم سود
***
کنون ای آتش سرکش مرا سوزان
که من سوزاندم آن دل را به پای خویش
بگیرآه دل غمگین و زارم را
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥۱ ب.ظ توسط مريم علي اكبري
شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥
سلام .دوباره حس نوشتن برای چشمانی دیگر سر به بیداری گرفته...
پس از مدتها کلنجار رفتن با خود به این نتیجه رسیدم که دوباره بنویسم اما
این بار با نگاهی شاید متفاوت تر و شاید هم نه چندان متفاوت . فقط قصد دارم
به مطالب این وبلاگ نظم بیشتری بدهم
دنیا
دنیا دنیای شگفتی های ابلهانه است
وجدان را می فروشند
تا در ازایش
بادبادک حماقت را
بر بلندای جانشان به پرواز در آورند
بادبادکی که ترکشان می گوید
با نخستین بوسه های بادی ولگرد
ملالی نیست
بگذار این جماعت
با خیال بادبادک به یغما رفته
ایمان ناچیزشان را به نخی بیاویزند.
۸۵/۵/۱۹
(۲)
درخت معجزه نیستم
چه بیهوده دخیل می بندی
تنها آیه ای هستم
نشان ناچیزی
از حجمی گره خورده در آغوش سرد خاک
دخیلت
بر شانه های زخمی من درد تازه ای است
بگشای درد از تن مفلوک و خسته ام
بگذار فارغ از تو و شرم اجابت دیرینه حاجتت
بر شانه های باد بگریم...
(۳)
شب را می نوشم
درد را می مکم
بدین سان
زندگی را می میرم
جرعه جرعه
و گوارایم باد...
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥٥ ب.ظ توسط مريم علي اكبري
سهشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٥
زندگی می کنم
در کنار شما
با افکار شما
با صدای شما
راه می روم
با پاهای شما
می نویسم
با دستان شما
جان می سپارم
در تابوت شما.
قناری نیستم
که آواز دلتنگی ام سینه ای را بلرزاند
تنها یکی نقطه ام
در انتظار خطی نو.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱۳ ب.ظ توسط مريم علي اكبري
پنجشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٥
دوزخ
من ایستاده بودم
با چمدانی در دست
وانتظاری در دل
و شاید لبخند نیم بسته ای بر لب
سنگینی چمدان
بر ساقه ی نحیف دستانم تمامی نداشت
من تمام زندگی ام را
در چمدانی نهادم
صدایم گوش هایم چشمانم
مثل قاتلی بی شرم
با چمدانی مملو از تکه های جسمی متعفن
من تمامی خود را
در چمدانی نهاده بودم
و اینک می خواستم خود را به خاک بسپارم.
کدام خاک جسم مرا خواهد پذیرفت؟ کدام خاک؟
من خاک را دوست داشتم
بوی خاک باران خورده
بوی روزهای بارانی
و اشتیاق بی امان من برای خیس شدن
و خنده های بی وقفه به ترس گنجشک ها.
من می گریستم و پیش می رفتم
من بر مرگ خویش
چون مادری داغدار ضجه می زدم.
و ضجه هایم
گوش آسمان را کر می کرد.
من عاجزانه در مرگ خویش می گریستم
و پیش می رفتم
با چمدانی در دست
و احساس جاودان گناهی در دل
با پاهایی خسته
در راهی که نمی شناختم.
((کدامین خاک مرا گرامی خواهد داشت؟))
دستانم
دیوانه وار بر خاک چنگ می زد.
اما توان دریدن این جامه در دستان شرمسار من نبود.
من می دویدم و فریاد بدرقه ام می کرد
در جستجوی اندک خاکی برای تدفین جسمی پوسیده
اندک جایی برای آرامش
من خود را کشته بودم
من با نیزه ی شعر قلبم را مجروح کردم
و اینک با شعری گناهکار
و چمدانی در دست
در جستجو بودم
در جستجوی خاکی که امانم دهد
من صدای شکستن قلبم را
در زیر بار کلمات آهنگین می شنیدم
اما توان شورشی نبود.
صدایم در رگبار بی امان شعر
جان می داد
اما یارای نجاتی نبود.
من خود را کشتم
من طناب شعر را
بر گردن آویختم
و خود را دار زدم.
آنگاه جسمم را قطعه قطعه کردم
تا تمامم در چمدانی کوچک بگنجد.
خود را در چمدانی نهادم
و آماده ی رفتن شدم.
باید خاکم را می یافتم
خاکی باران خورده
که شامه ام را بنوازد
و سنگینی جسمم را تاب بیاورد
خاکی که مرا دوست بدارد
خاکی که دوستش بدارم
پاهایم خسته از در نوردیدن
با کندی به جستجو ادامه می داد.
خورشید در پشت کوهها پنهان می شد
و ستارگان شب را نقش می زدند
آسمان بالای سرم بود
اما من به آسمان نگاه نمی کردم.
دیگر خواسته ای مرا نبود.
می دانستم
که امشب ستاره ام به زمین بوسه می زند.
من خود را کشته بودم
و دیگر در آسمان چیزی برای نگریستن نداشتم
حتی ستاره ای.
باید می رفتم خاکم را می یافتم
و تکه های پوسیده ی جسمم را آرامشی ابدی می دادم.
خشکی به پایان می رسید
و من خاکم را نیافته بودم
هر چه بود آب بود و آب
دریایی که آرامشش
خواب گنجشک های خسته را نمی آشفت.
گنجشک هایی که من بارها
ترس ابلهانه اشان از خیس شدن را
به سخره گرفته بودم.
گنجشک های روزهای بارانی
که سکوی سیمانی خانه تنها پناهشان می شد
و من از پشت پنجره می دیدمشان.
با نگاهی فاتحانه
و نیم لبخندی بر لب.
باید خود را به آنسوی آبها می رساندم.
با چمدانی در دست
و انتظاری در دل
بر قایقی کوچک خود را به آب سپردم.
من در بهشت می راندم
بهشتی که بهشت من نبود
زیرا جسمم در چمدان عذاب می کشید.
جسمی که به آن متعهد بودم
ورنه این همه یارای رفتنم نبود.
با بار رسالتی بر دوش
از بهشت دور می شدم
بهشتی که بهشت من نبود.
ناگاه چشمان خسته ام
در تیرگی فرو رفتند
و قایق
در خاکی گل اندود از حرکت باز ایستاد.
بر خاک پای نهادم
با چمدانی در دست
و اضطرابی در دل.
با دستانم خاک را کاویدم
چمدان را گشودم
و تکه های جسمم را به آغوش خاک سپردم
خاکی که بوی باران نمی داد
و شاید هرگز مرا دوست نداشت.

¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٥ ق.ظ توسط مريم علي اكبري